|
بدون بید مجنون در این برف و سرما.... سنگ فرشهای یخ بسته... عبور عابرین ازکنارم وتنه هایی که میخورم خیرماندن چشمانم به نیمکت تنهایی هایم یادته ....کجا بود ...اون پل اون فضای سبز اون نیمکت و تو.... من بی وفا نبودم ...نیستم... کاش بمیرم...هرچند الان مدتهاست تنهام واین خوده مرگه.... تنهاداشتهام یاداشتهاته و یادگارهات
بدون بید مجنون در این برف و سرما.... سنگ فرشهای یخ بسته... عبور عابرین ازکنارم وتنه هایی که میخورم خیرماندن چشمانم به نیمکت تنهایی هایم یادته ....کجا بود ...اون پل اون فضای سبز اون نیمکت و تو.... من بی وفا نبودم ...نیستم... کاش بمیرم...هرچند الان مدتهاست تنهام واین خوده مرگه....
ساعت از دیروقت هم گذشت آخر از كجا بیاورم خوابی را كه نمی آید؟ حالا می خواهی رویاهم ببینی؟ به هرچه فكر می كنی باز هم یاد خوابی می افتی كه نمی آید! ببینم این بی خوابیست یا تویی!؟ پ ن :تویی که نیستی
و
انکار تنهایی.... هزار برابر دردناک تر از .... خود تنهاییست....
من ازسر این بید مجنون گذر میکردم .. . تو مراشاخه نشین دل خود کردی و بس ! پ ن :با تمام بدیهام دوست دارم
می نویسم... از شادی... از غم... از روز... از شب و مهتاب... از تو.. برای تو... می نویسم... بخاطر تو... می نویسم... نه...!!! نمی تونم با هیچ واژه ای تو رو توصیف کنم... فقط کاغذها رو خط خطی میکنم...!!! به یاد تو... از تو... و برای تو...
دیگر چشمانم را فرش راه نمی کنم... دیگر دلم را به انتظار نمی گذارم... خستگی را به گوشه ای می افکنم... و راه را هموار میکنم... برای رسیدن به سرانجام... شاید اینبار ببینم که... سرانجام تویی...
یاهو و همراه قاصدکی شدم، که نرم نرمک فضای سربی پیاده رویی را که با تو قدم زده بودم صعود میکرد.. رویای با تو بودن را هر لحظه مرور میکردم.. که ناگاه دخترکی قاصدکم را ربود... من ماندم و خیال پرواز...... دلم برات تنگ شده..... پ ن: نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم خسته ام و بریده.......
|