تبليغاتX
بــیــــــــــــد مـــجــــنـــــون

بــیــــــــــــد مـــجــــنـــــون

 

بدون بید مجنون در این برف و سرما....

سنگ فرشهای یخ بسته...

عبور عابرین ازکنارم وتنه هایی که میخورم

خیرماندن چشمانم  به نیمکت تنهایی هایم

یادته ....کجا بود ...اون پل اون فضای سبز

اون نیمکت و تو....

من بی وفا نبودم ...نیستم...

کاش بمیرم...هرچند الان مدتهاست تنهام

واین خوده مرگه....

 

 تنهاداشتهام یاداشتهاته و یادگارهات

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت23:10توسط برگ های بید | |

 

بدون بید مجنون در این برف و سرما....

سنگ فرشهای یخ بسته...

عبور عابرین ازکنارم وتنه هایی که میخورم

خیرماندن چشمانم  به نیمکت تنهایی هایم

یادته ....کجا بود ...اون پل اون فضای سبز

اون نیمکت و تو....

من بی وفا نبودم ...نیستم...

کاش بمیرم...هرچند الان مدتهاست تنهام

واین خوده مرگه....

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت23:8توسط برگ های بید | |

 

ساعت از دیروقت هم گذشت

آخر از كجا بیاورم خوابی را كه نمی آید؟

حالا می خواهی رویاهم ببینی؟

به هرچه فكر می كنی

باز هم یاد خوابی می افتی

كه نمی آید!

ببینم

این بی خوابیست یا تویی!؟

 

پ ن :تویی که نیستی


+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت11:22توسط برگ های بید | |

 

و

درخت هم که باشی....

من.....

دارکوبی می شوم....

که هفتاد و سه بار.....

در دقیقه

تو را می بوسد......

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت4:15توسط برگ های بید | |

 

انکار تنهایی....

هزار برابر دردناک تر از ....

خود تنهاییست....

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت23:0توسط برگ های بید | |


 
لحظه ها خاطره اند ...
 
زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست ...

آرزو می کنم که فرو افتادن هر برگ آمینی باشد برای همه آرزوهایت ...


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت20:5توسط برگ های بید | |

 

 

من ازسر این بید مجنون گذر میکردم .. .

تو مراشاخه نشین دل خود کردی و بس !

 

 

پ ن :با تمام بدیهام دوست دارم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت7:35توسط برگ های بید | |

 

می نویسم...

از شادی... از غم...

از روز... از شب و مهتاب...

از تو..

برای تو...

می نویسم... بخاطر تو...

می نویسم...

نه...!!!

نمی تونم با هیچ واژه ای تو رو توصیف کنم...

فقط کاغذها رو خط خطی میکنم...!!!

به یاد تو...

از تو...

و برای تو...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت4:53توسط برگ های بید | |

 

دیگر چشمانم را فرش راه نمی کنم...

دیگر دلم را به انتظار نمی گذارم...

خستگی را به گوشه ای می افکنم...

و راه را هموار میکنم...

برای رسیدن به سرانجام...

شاید اینبار ببینم که...

سرانجام تویی...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت4:45توسط برگ های بید | |

 

یاهو

و همراه قاصدکی شدم،

 که نرم نرمک فضای سربی پیاده رویی را که با تو قدم زده بودم صعود میکرد..

 رویای با تو بودن را هر لحظه مرور میکردم..

 که ناگاه دخترکی قاصدکم را ربود...

من ماندم و خیال پرواز......


دلم برات تنگ شده.....

 دلم برات تنگ شده.....

پ ن: نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم خسته ام

و بریده.......

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت21:27توسط برگ های بید | |